رهای آوا...
در من توان رفتن نیست...
مدام بند کفش هایم را...
به پاهای تو میبندم!
مدام در جیب های تو
کلید خانه ام را از قصد جا میگذارم.
مدام غرق میشوم
در حسرت کوچه هایی که
در رویا...
نام اتوبان را به دوش میکشند!
کلاغ های شهر من
سپیدیشان را...
در آسمان جا گذاشته اند!
اگر در تاریکی نبودنت
به دنبال ردپایت گشتن
دیوانگیست...
آری من دیوانه ام...!!!

+ نوشته شده در 2012/10/13 ساعت 14:0 توسط اهورا
|
حرف های ماهنوز ناتمام...